محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5425

تاريخ الطبرى ( فارسي )

براى ما كشت كه وضعى كه اكنون داريم سودمان نمىدهد جز آنكه آن را ببريم و كارهايمان راست نمىشود جز اينكه آن را از ريشه بر آريم و از آن آسوده شويم . » گفت : « اگر راى امير مؤمنان است كه او را خلع كند ، پس اين را آشكار مكن كه كسان بدان اعتراض كنند و عامه آن را زشت شمارند ولى سپاه را از پى سياه و سردار را از پى سردار مىخواهى و با تحفه ها و هديه ها جلبشان مىكنى و معتمدان مأمون و ياران وى را متفرق مىكنى و با اموال ترغيبشان مىكنى و با وعده استمالتشان مىكنى و چون نيروى وى سستى گرفت و مردانش پراكنده شدند ، دستورش مىدهى كه پيش تو آيد . اگر آمد چنان مىكند كه خواهى و اگر نيامد او را به دام افكنده اى كه قوتش كندى گرفته و بالش سستى گرفته و بنيانش ضعيف شده و قوتش ببريده » محمد گفت : « هنر كردى ! تو پر گويى و سخنران . اما راى درست ندارى از اين راى بگرد و به پير موفق و وزير نيكخواه ملحق شو - مقصودش فضل بن ربيع بود - بر خيز و به كار مركب و قلمهاى خويش مشغول باش . » يحيى گفت : « خشمى است در قبال راستى و نيكخواهى ، و به رايى اشاره كردى كه آميخته با خيانت است و جهالت . » گويد : به خدا چندان مدتى نگذشت كه سخن خويش را به ياد آورد و او را به سبب نادانى و حمقش ملامت كرد . سهل بن هارون گويد : فضل بن سهل جمعى از معتمدان خويش را از سرداران و سران بغداد برگزيد و نهانى خواست كه خبرها را روز به روز براى وى بنويسند ، وقتى محمد مصمم شد مأمون را خلع كند ، فضل بن ربيع كس از پى يكى از آن مردان فرستاد و با وى مشورت كرد كه در اين باب چه راى دارد ؟ گويد : آن مرد شكستن پيمان مأمون را سخت بزرگ شمرد و خيانت با وى را زشت دانست . فضل به دو گفت : « راست گفتى ، اما عبد الله حادثه اى آورد كه به سبب آن شكستن